تبليغاتX
حلزون
جمعه 17 شهریور1385
 

«گاوخونی» اولين بار در سال 1362 منتشر شد و تاکنون محبوب ترين رمان جعفر مدرس صادقی نويسنده، مترجم و ويراستار ايرانی باقی مانده است . او در سال 1333 در اصفهان متولد شد و دوران کودکی و جوانی را در همان شهر گذراند و در هژده سالگی برای رفتن به دانشگاه به تهران رفت. ( قهرمان «گاوخونی» هم در اصفهان بزرگ شده و بعدا به تهران مي رود، هرچند مشابهت او با نويسنده به همين جا ختم می شود.) مدرس صادقی دوران مدرسه پر تلاطم و پر فراز و نشيبی را گذرانده است. دانش آموزان ايرانی در سنين کم مجبور به انتخاب رشته های درسی بسيار متنوعی هستند و از آنها که باهوش ترند انتظار مي رود رياضيات و رشته های وابسته به آن را انتخاب کنند


ادامه مطلب

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:30  توسط ایمان  | 

سه شنبه 14 شهریور1385
 

• در دو كتاب ناكجاآباد و بالون مهتا به سراغ ايجاد يك باور سوررئاليستي در يك فضاي رئاليستي حركت كرده ايد. اين تكنيك مهم شما است. يعني آن قدر بر واقعي بودن و يا روزمره بودن يك فضا و آدم هاي آن تأكيد مي كنيد تا بتوانيد واقعيت گريزترين مفاهيم و تصاوير را در آن بگنجانيد. اين حركت چه دليلي دارد و چرا مي كوشيد در كنار مسائلي مانند شهري نمادين در دل كوير و يا مسافراني خاص در دهه شصت، حتماً فضاهاي شهري و گزارشي خود را داشته باشيد؟


ادامه مطلب

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:24  توسط ایمان  | 

سه شنبه 14 شهریور1385

جعفر مدرس صادقي اهل گفت وگو نيست و كمتر شده تن به مصاحبه دهد. شايد شانس من بود كه مدرس صادقي بدون هيچ مشكلي گفت وگو را پذيرفت و كلماتش را در اختيار من گذاشت. مدرس صادقي در ۴۹ سالگي با رمان ها و مجموعه داستان هايش، به يكي از مهمترين نويسندگان «مستقل» دو دهه اخير تبديل شده است. او در اين گفت وگو، به زوايايي از جهان داستاني خود و وضعيت ادبيات ايران اشاره كرد. مدرس صادقي به من گفت: تا به حال اين قدر حرف نزده بودم! به هر حال اين گفت وگو كه با نمايش فيلم گاوخوني در جشنواره بين المللي فيلم فجر همزمان شده، مي تواند ما را با نويسنده اين اثر به ياد ماندني روبه رو كند.


ادامه مطلب

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:15  توسط ایمان  | 

چهارشنبه 8 شهریور1385

عالي‌جناب

افسانه با عكس گرفتن مخالف بود. با لباس سفيد عروس و سفره‏ي عقد هم مخالف بود. هرچه مادرش اصرار كرد، رضايت نداد عكّاس خبر كنند. مي‏گفت خبري نيست كه عكس بگيرند. و راستي هم خبري نبود. فقط پدرومادرها بودند و بزرگان فاميل. آخوند عاقد خُطبه‏ي عقد را خواند و افسانه صبر نكرد كه آخوند، مطابق مرسوم، سه بار اجازه بگيرد، همان بار اوّل “بعله” اش را گفت و خُطبه‏ي عقد جاري شد. همه‏ي حُضّار شرمنده شدند. حتّا خودِ داماد هم از رو رفت. مادر افسانه هم، مثل همه‏ي مادرهاي ديگر، سفارش كرده بود “مبادا دفعه‏ي اوّل و دوم بعله را بگي! خودتو بگير! عروس بايد خودشو بگيره! مبادا بخندي! مبادا زيادي حرف بزني!”


ادامه مطلب

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 3:2  توسط ایمان  |